ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

87

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى )

به وقت كار راندن شهوت رسيد جان از وى جدا گشت ، و او را بسوختند . و اين فرزندان فان كه ذكر كرديم چهتل و اجن و بهمسين از فوندر بودند . و شهديب و نول ، به يكى شكم از ماذر بزادند . و اندر ذكر ايشان چيزى گويد كه پس از فان به روزگار دراز زادند و ساكنان هوا با ايشان جمع شدند ، از تمنّاى ايشان اندر غلبه‌ى شهوت جنسى ، طرفه و هم از نامعقولات . درين وضع حكمتى انديشيده‌اند - و اللّه أعلم . و درست آنست كه درين وقت اين كودكان خرد بودند ، و هر يكى را زاهدى بپرورد و دانش آموخت . و فان را پسرى ديگر بود فن بن فان پيش دهرات . پس اين زاهدان گفتند : " پسران را پيش عمّ بريم ، ملك دهرات . " و هر برهمنى بران كودكى كه پرورده بود دعا كرد به چيزى كه آن كودك درخواستى . پس چهتل ملكتى پاينده و دستورى قوى خواست ؛ و بهمسين قوّت و هيبت ؛ و اجن تيرانداختن به غايت ؛ و نول مبارزى و سوارى ، چنان كه كس او را نايستد ؛ و شهديب خردمند بود و هرگز سخن نگفتى تا نپرسيدند ، او علم نجوم خواست ، و اسرار دانستن . و ايشان هر پنج درين هنرها يگانه شدند - و به جايگاه خويش نموده آيد - تا پادشاهى بعد از بهارتان با ايشان رسيد . و اين برادران را فانمين خوانده‌اند . پس برهمنان ايشان را با مادران ايشان پيش ملك دهرات آوردند . و سخت شاد گشت و به كوشك و ايوان پدرشان فرود آورد ، و از فرزندان خويش گراميتر داشت . پس جمله‌ى پادشاهان هندوان و فرزانگان را بخواند . و نيمى از پادشاهى برادرزادگان را داد و چهتل را مهتر كرد ، و ديگر نيمه فرزندان خويش را ، و دجوشن را بر همه پادشاه و مهتر گردانيد . و بسيارى نصيحت و پندها ياد كرد ، و حكايتها و امثال بر داد و عدل جستن و موافقت با يكديگر . و مردمان چهتل را دوستر داشتندى از عقل و شايستگى . و دجوشن بر وى حسد كردى ، و حيلت انديشيد به هلاك او ، تا به دستورى چهتل اندر پادشاهى او اندر جايى بزرگوار بساخت ، خويش را و پيوستگان را . و چهتل و برادرانش را كوشكى فرمود كردن . و فن بن فان را بدين حيلت بپاى كرد تا ميان ديوارها تهى ساختند ، و چوب بسيار دران به كار بردند . و موكّل بپاى كرد كه چون چهتل آنجا فرود آيد با برادران اندرون چوبها به نفط بيالايند و به شب آتش اندر زنند . و چون تمام گشت اتّفاق چهتل از عمّ خود دستورى خواست كه به پادشاهى خويش رود . دهرات او را پندها داد و گفت : " نگر تا سر از طاعت دجوشن بيرون نياورى كه او مهتر است بر شما . و از وى نيز ايمن مباش ، كه بر تو حسد كند . و بر